دیروز هفت صبح بیدار شدم به کارم رسیدم و
اومدم خونه ساعت ۱۲ رفتیم سنگان.
یه جاییه سمت کن که یه آبشار خوشگل داره
خلاصه شلوغ بود و ماشین رو پارک کردیم و ۲
ساعتی پیاده روی کردیم توی سربالایی و اوج
گرما که بهمون گفتن ۲ ساعت دیگه باید راه برید
که واقعا با وجود آرن نمیشد.خلاصه رفتیم یه
جای قشنگ رو یه سنگ بزرگ وسط رودخونه
بچه ها کلی بازی کردن و بعدش رفتیم سمت
امامزاده داوود و برگشتیم.تقریبا ساعت ۸ شب
رسیدیم خونه.بچه ها واقعا بهشون خوش گذشت
دارم خودم رو مجبور میکنم بیشتر باهاشون وقت
بگذرونم و بیشتر ببرمشون بیرون.شب ساعت ۱
خوابیدم دوباره ساعت ۷ 1 بیدار شدم.
باز رفتم ک و به کارم رسیدم و برگشتم خونه یه
چرت زدم و رفتم دندونپزشکی.منشیش گفت
وقتتون ساعت ۱۰ بوده چرا ۱۱ اومدید؟
گفتم فکر میکردم ساعت ۱۱ وقتمه.خلاصه گفت
بشینید ولی احتمال داره معطل بشید.نیم ساعتی
نشستم و رفتم تو دندونامو کامل تراشید و قالب
گرفت برای روکش.برگشتنی با مادرم رفتم یه کم
خرید کرد و تازه ساعت دوازده و نیم صبونه
خوردم و رفتم برای تعویض روغن ماشینم.گفت
روغن گیربکس ماشین رو هم باید عوض کنی و
مجموعا شد ۷ میلیون.برگشتم خونه نهار خوردم
و ساعت ۴ رفتم باشگاه که مربیم لطف کرد نیم
ساعت دیر اومد و وقتی اومد قیافمو دید کلی
عذرخواهی کرد و ساعت پنج و نیم اومدم مغازه
که خانم م بره.دیدیم دم در با دو تا از همسایه ها
وایساده و سریع پریدم بهشون و با بغض رفت.
یه چایی دم کردم و یکی از رفیقام اومد پیشمو
الانم به حالت کف کرده و خسته نشستم.
واقعا خودم باورم نمیشه در این حد توان دارم!!!
پ.ن جای بابام خالی که آرزوش بود من هر روز
شش و هفت صبح بیدار شم و برم به کارام برسم!!
اگه میدید کلس کیف میکرد تازه اگه میفهمید به
خاطر اون دارم هر روز هفت صبح بیدار میشم
و میرم ،میشدم بهترین پسر دنیا براش...!!!
برچسب:
نویسنده: نیکا ابراهیمی