بازگشت - تاریخ: 1402/10/26 ساعت: 14:56
تاريخ : شنبه ۱۴۰۲/۱۰/۲۳جدی چی میشه گفت؟از کجا میشه گفت؟پنجشنبه رفتیم بابا رو دیدیم و فهمیدم کارش تمومهبغضم شکست بالاخره و گریه کردم.جمعه دیدماز اون عالم هپروت خارج شده ولی دکتر گفتشاید به دیالیز نیاز داشته باشه و امروز دیدمکمی هشیارتر شده.به نظر میرسه به زندگی دارهبرمیگرده.هر چند هنوز هیچی مشخص نیست...
آمبولانس - تاریخ: 1402/10/21 ساعت: 13:32
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۱۰/۱۹بدترین جای دنیا بیمارستانهامروز از ۱۱ صبح گرفتار بودیم.اول اومدیم بیمارستان که زنگ زدن که تجهیزاترسید.بلافاصله اسنپ گرفتم رفتم تجهیزات روآوردن تو خونه و خواهرم زنگ زد که دکتر جلسهمیخواد برگزار کنه بیا.بازم سریع اسنپ گرفتمرفتم.یکم با دکترش حرف زدیم و گفت ترخیصامروز معنیش خوب...
بازم بابا - تاریخ: 1402/10/21 ساعت: 13:32
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۱۰/۱۹بابای من آدم خوبی نبود و نیستیعنی هیچوقت نکته ی مثبتی داخلش ندیدمهیچوقت ازش الگو نگرفتم و همیشه از وقتی کهیادمه به خودم میگفتم هیچوقت مثل بابا نمیشمکلا شاید در طول زندگیم ده دقیقه باهاش حرفزدم.وقتی من برای دندونام مشکل پیش اومدهبود و ۱۱ سالم بود در حالیکه توانایی مالی داشتو...
نسخه - تاریخ: 1402/10/21 ساعت: 13:32
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۱۰/۱۹فکر میکنم دیگه گریه کردن بلد نیستم.هر کاری میکنم اشک جمع میشه ولی پاییننمیاد!!امشب اومدم یه سر زدم و پرستارش گفت نیازنیست شب بمونی.داشتم برمیگشتم خونه که زنگزد فشار بابات خیلی پایینه سریع برگشتم برمآمپولی که گفته بود رو بگیرم داروخانه گفت فقطبا نسخه میدیم.رفتم بیمارستان دکت...
بازم بابام - تاریخ: 1402/10/13 ساعت: 14:06
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۱۰/۱۰تقریبا ۱۰ روزه زندگیمون شده جهنم.بابام اوضاعش بهتر نمیشه و قرار بود ۵ ۶ روزهبیاد تو بخش که گفتن نمیشه.قرار بود دیروز بیادگفتن امروز و امروز رفتم میگن صبر کنیم بهتره.تا الان نزدیک به ۱۳۰ میلیون خرج آی سی یو شدهو گفتم جهنم پول فقط خوب بشه.ریه بابام عفونی شده و ترشحاتش زیاده و ...
چیکار کنم؟؟ - تاریخ: 1402/10/13 ساعت: 14:06
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۱۰/۱۱بیشترین عبارتی که این روزها استفاده میکنم"چیکار کنم؟" هست.واقعا نمیدونم باید چیکار کنم.تا حالا تو همچینموقعیتی گیر نکرده بودم.وضعیت بابام بهتر نمیشه بدترم نمیشه و اصلانمیفهمیم باید چیکار کنیم!! ارسال توسط رابین Adblock test (Why?)
بخش - تاریخ: 1402/10/13 ساعت: 14:06
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۱۰/۱۲امروز بالاخره بابام رو از آیسیو آوردیم بخشاز صبح ساعت ۱۰ رفتیم و بالاخره ساعت ۳گفتن تخت خالی شده و اومد بخش و حال خیلیبهتری داشت.ولی هنوز مشکل راه نرفتن و بلعداره که امیدوارم درست بشه.خواهرام واقعا زجر کشیدن.و به من میگفتن برایتو بابای خوبی نیست ولی برای ما بابای خوبی بودخی...
بیمارستان - تاریخ: 1402/10/8 ساعت: 15:39
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۱۰/۰۴در اوج ناامیدی خوشبختانه بابام چشماشوباز کرد.دیدن مردی که روزگاری برای خودش یلی بود وهمیشه باهاش درگیر بودم و هیچ انعطافینداشت ،روی تخت بیمارستان در حالیکه چشماشبسته بود و دست و پاش رو به تخت بسته بودنو هی دست و پا میزد خیلی سخت بود.خواهرم دیروز گفت وقتی میری به بابا سر بزنی...
تکیه - تاریخ: 1402/10/8 ساعت: 15:39
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۱۰/۰۶روی صندلی مغازه نشستماین همکارم چای دم کردهاسپلیت روشنه.خوابم میاد و کلافم.تقریبا در اوج نا امیدیم.بابام بیمارستانه و بعید میدونم صحیح و سالمبیاد بیرون.حال خواهرام به شدت بدهمادرم استرس دارهبازار به شدت خرابه و پول ندارمولی من طبق معمول باید قوی باشم و تظاهر کنماتفاقات بد ...
نسل من - تاریخ: 1402/9/27 ساعت: 16:29
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۱۹تو مثل حادثه ی شب دل سپردنیتو مثل قصه ی یک نگاه و عاشق شدنی.نسل من با همین خزعبلات به فنا رفت و سالهامنتظر یک نگاه و عشق و شب دل سپردن بود!فکر میکرد عشق پاک وجود داره و همه ی قصه هاو افسانه ها رو باور میکرد و منتظر اون قصه هاتو دنیای واقعی بود.در حالیکه همش کشک بود.عشق وجود ...
مریض - تاریخ: 1402/9/27 ساعت: 16:29
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۲۰خستم.البته هم فیزیکی هم روحیدوباره این بچه مریض شده!!!اصلا عجیبه این مریضیش.جالبه دکترش خیلیریلکس میگه طبیعیه و باید همه ی ویروس هارو بگیره.دیشب تا ۵ صبح بالا سرش بودم.تب ۴۰درجه و هذیون.حالا این خوب میشه کوچیکهمریضیش شروع میشه!!!واقعا چقدر سخته.دیشب ۵ خوابیدم امروز رفتم بازا...
گریه - تاریخ: 1402/9/16 ساعت: 21:39
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۰۹مدتهاست نیاز شدیدی دارم بشینم گریه کنم.نه گریه ی معمولی.های های گریه کنم.جدیدا زود چشمام پر از اشک میشه ولی بازمخودم رو کنترل میکنم.یادم نیست آخرین بار کیگریه کردم.ولی این روزها این نیاز رو به شدتاحساس میکنم برای گریه کردن.جدیدا خیلی احساساتی تر شدم....مگه مرد هم گریه میکنه...
بی عرضه - تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 19:02
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۰۱حس میکنم خیلی بی عرضم.هنوز همون نقطه ی اولم.هنوز گرفتارنمیدونم چرا پیشرفتی توی کارم نمیکنم.نمیدونمایراد از منه یا این حجم از گرونی.من تمام تلاشم رو تقریبا دارم میکنم ولی اتفاقخاصی نمیفته....همیشه فکر میکردم تو این سنانقدر جمع کرده باشم که نیاز مالی نداشته باشمو از زندگی لذ...
خودم - تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 19:02
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۰۵از خودم بگم؟+بگوچی بگم؟نزدیک به ۴۰ سالمه.در حالیکه چشمامو میبندمیه جوون ترکه ای ۲۲ ساله رو یادم میاد که پر ازشوق زندگی بود.چشماش برق میزد.پر از لذت وخنده بود.پر انرژی بود....ولی الان؟الان فقط دنبال سکوته.لم بده رو مبل دسته یپلی استیشن رو بگیره و بازی کنه.کسی باهاشحرف نزنه.جا...
مرگ - تاریخ: 1402/8/25 ساعت: 13:17
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۸/۱۷من همچنان از مرگ میترسم!!!همیشه میترسیدم.نمیتونم تصورش کنم.نمیتونم درکش کنم.نمیتونم نیستی رو بفهمم.نمیتونم بفهمم بعد از من چی میشه....دیروز بعد از سالها مدل موهامو عوض کردمباحال شده حس میکنم بهم میاد.ولی چند وقتی هست کلا حس میکنم یه جوریشدم.حس میکنم جذابیتی ندارم... ارسال ...
پیری - تاریخ: 1402/8/25 ساعت: 13:17
تاريخ : شنبه ۱۴۰۲/۰۸/۲۰۱۲ یا ۱۵ سال پیش اصلا گذر زمان برام مهم نبودهر چی میرفتم جلوتر مهم نبود دیشب داشتمفکر میکردم ۲۰ سال دیگه میشه ۶۰ سالم!!!باورم نمیشه.خیلی زیاده و خیلی غیر قابل تحملواقعا نمیتونم خودم رو ۶۰ ساله تصور کنم.....چقدر زندگی بی رحمه.چقدر بدهتا جوونی عقلت درست نمیرسه و میرینی تویزندگی ...
آلرژی - تاریخ: 1402/8/25 ساعت: 13:17
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۸/۲۲یعنی روانم به هم میریزه این بچه ها مریض میشنپسرم کلا آلرژی داره و متاسفانه ارثیه و از منگرفته.سرفه های شدید داره و امروز دیگه واقعاحالش خیلی بد شد.سرفه های شدید و خشکپیش دکتر هم رفتیم و تشخیص آلرژی و سلخفیف داده و کلی دارو و اسپری هم داده ولیواقعا افاقه نمیکنه و خوب نمیشه.چق...
غم - تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 14:41
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۸/۰۸بعضیی وقتها غمیگنم.با دلیل.و میدونم چرا.خیلی وقتها یهو غمگین میشم.بی دلیل..نمیدونم چرا.و این نمیدونم چرا من رو ساخته.تا اینجا رسوندهامشب هم از اون شبهای زرد متمایل به نارنجیهکه من بی دلیل غمگینم.همه چیز درسته ولی تهدل من خالیه.یه حس دلشوره ی غریبی دارم.یهحس نیمه کاره دارم......
کار - تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 14:41
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۸/۰۸چی شد که زتدگی انقدر غمگین شد؟چی شد که انقدر بی هیجان شد؟چی شد که انقدر تکراری شد؟-بیا من بهت بگم.فکر کنم ۱۵ سال پیش الان میتونستی راحت بریبیرون بچرخی وقت بگذرونی ولی الان مجبوریسر کار باشی.فکر کن هیچ مسولیتی نداشتی.هیچ دغدغه اینداشتی هیچ جای نگرانی نداشتی.ولی الان چی؟همش اس...
حق - تاریخ: 1402/8/4 ساعت: 20:05
تاريخ : شنبه ۱۴۰۲/۰۷/۲۹خیلی شدید گرفتار سکوتم.تقریبا از اون آدم وحشی و دعوایی که دنبالبحث و مخالفت و جنجال بود چیزی باقی نمونده.عجیبه برام دیگه دنبال گرفتن حقم نیستم.همیشه خط قرمزم این بود کسی حقمو نخورهولی الان واقعا دیگه برام مهم نیست.فقط دوست ندارم چالش ذهنی برام پیش بیادو برای این آرامش حاضرم حت...