دنیا - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 0:54
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۰۴/۳۰عجب دنیاییه این دنیا.طرف دیشب توی ورودی پاساژ ایستاده بود و سیگارمیکشید و با بقیه میگفت میخندید.رفت توی مغازشچند تا مشتری هم راه انداخت...امروز اومدم پاساژ دیدم اعلامیش رو زدن در مغازش!!!به همین راحتی.دیشب بود و امروز نیست...واقعا این دنیا ارزش نداره... ارسال توسط رابین Adbloc...
رو مخ - تاریخ: 1402/2/7 ساعت: 16:36
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۰۵آرشا از وقتی بدنیا اومد شد یه معضل!!!بیش از حد شیطون بود و رو مخ.فکر میکردیم بزرگتر میشه بهتر میشه.نشد.بحران ۳سالگیش پدرمونو به مدت یک سال در آورد و کلاهمیشه یه مشکلی داشت.پیگیری هم کردیم ولی اینبچه ذاتش نا آرومه.شاید مثل خودم با این تفاوت کهمن با کسی کاری نداشتم و شیطون بو...
عاقل - تاریخ: 1402/2/7 ساعت: 16:36
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۰۶ساعت ۱ بامدادهمه خوابیدن و من طبق معمول بیدارم.حوصله بازی کردن و مطالعه و فیلم دیدن هم ندارم.الکی گوشی دستم گرفتم اینور اونور صفحات مجازیرو ورق میزنم.بی نتیجه.امروز بابت حقوق فروشنده ی پایین تقریبا ۱ ساعتیباهاش بحث کردم و آخرش نفهمیدم چی شد.مبلغی کهمیگه خیلی بالاست و از طر...
امروز - تاریخ: 1402/2/7 ساعت: 16:36
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۰۷بچه دوباره تب کردهدیشب هم دیر خوابیدم.آخرین قسمت پوست شیر رو دیشب دیدم.قشنگ بودانتقام باعث میشه آدم زنده بمونه و وقتی انتقاممیگیری دیگه چیزی برای زنده موندن نداری.مثل نعیمامروز صبح صبونه نخورده اومدم برای ویترین مغازهبالا.فروشنده هام دخترای خوبین بی حاشین و با حیاویترین رو ...
بی حوصله،پدر - تاریخ: 1402/2/1 ساعت: 20:52
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۳۰به وقت یکی از آخرین روزهای فروردیننشستم توی مغازه...بی حوصله...حوصلم سر رفته.برای خودم چای دم کردم و سه تا چایبا طعم زعفران و هل نوشیدم!!موزیک گذاشتم و دارمتو نت میچرخم....بازار خراب....پر از مشتری های خل.منم حس ندارم....خیلی وقته یه قسمتی از وجودم کهخیلی پر از حس بود از ک...
شمال - تاریخ: 1402/2/1 ساعت: 20:52
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۳۱بالاخره طلسم شکست و اومدیم شمالحقیقتا ترافیک تحملش برام خیلی سخت شدهیا بهتر بگم غیر قابل تحمل شده.عید هم بیشتر به خاطر ترافیک نرفتیم شمال.همیشهتایم اومدن دست خودمون بود ولی از وقتی آرشا میرهمدرسه باید تو تعطیلات بیایم که قیامته.دیشب ساعتیازده راه افتادیم و ۳ رسیدیم.خیلی ترا...
جنون - تاریخ: 1402/2/1 ساعت: 20:52
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۰۲/۰۱از اون جنون چه خبر؟؟؟همین یک مصرع میتونه عمق وجود آدم روآتیش بزنه و برگردونه به خودت...از اون جنون چه خبر؟؟؟چی شد؟اون همه جنون و شیدایی کجا رفت؟چطور محو شد؟چطور همه چیز انقدر سریع گذشت ؟دیروز داشتم به فروشندم میگفتم که نفهمیدم چی شدیهو زندگی انقدر جدی شد......داشتم زندگی میکرد...
آدمیزاد - تاریخ: 1402/1/29 ساعت: 23:13
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۱/۲۲هر کی رو آدم حساب کردم و گفتم آدم خوبیهیه جوری تو زرد از آب در اومد که پشمام ریخت!!!چیه این آدمیزاد؟؟؟؟ ارسال توسط رابین Adblock test (Why?)
سرمایه - تاریخ: 1402/1/29 ساعت: 23:13
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۲۴اوضاع مغازه ها خرابه...خیلی چک و بدهی دارم و این وسط تو فکرم کهیه سرمایه گزاری کنم.خسته شدم از مغازه داری و این.سبک زندگی.ولی کار هن نمیشه کرد.همه چیز هر روز داره گرونتر و گرونتر میشه و درامدمن تقریبا ثابت مونده.باید ماشین مورد علاقم رو بفروشم و باهاش یه کاریکنم.قبل از عید ...
حسرت پرواز - تاریخ: 1402/1/10 ساعت: 17:46
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۰۶پسر بزرگم آرشا کلا خاصه یه مقدار.خیلی شیطونخیلی باهوش و خیلی حساس و احساساتی و مغرورکلا وقتی بهش نزدیک میشم بیشتر دوستم داره.اینمدت واقعا کم خونه بودم و وقتی میومدم خوابیدهبود ولی جمعه و شنبه نرفتم سر کار یه مقدار تو خونهباهاش کشتی گرفتم و یه کم خواننده بازی کردیمو شوخی باهش...
چک - تاریخ: 1402/1/10 ساعت: 17:46
اما بشنوید از جدیدترین سوتی اینجانب!!!من دو تا دسته چک دارم یکیشو تموم که میکنم بااون یکی شروع به کار میکنم.چکهای اخر سالم همهماله بانک سامان بود و منم حساب رو پر کردم و باخیال راحت زندگی میکردم.دیروز دیدم بانک اقتصادپیام داده چکتون برگشت خورده!!!۸۴ میلیون چک برگشت خورده بود رفتم دیدم بله اونچکی که ...
عمر گران و تولد و همبازی - تاریخ: 1402/1/10 ساعت: 17:46
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۰۷دیشب بالاخره تونستیم تولد آرشا رو بگیریم.خوب بود همه چیز و خوش گذشت مخصوصا به بچهاعشق میکنن دور هم و از اول بازی میکنن تا آخر.بچه هارو که میبینم یاد بچگی های خودم میفتم.این روزهایتعطیلی همون اول صبح میبینم آرشا میاد دنبالکوچیکه و ما خوابیم اینا دارن بازی میکنن.شب هممیام خونه...
ناامیدی - تاریخ: 1401/12/27 ساعت: 17:02
من رابین   با تعدادی دیوانه این بلاگ رو راه انداختیمبرای این مینویسم که بنویسم مینویسم.به من ثابت شده تاریک ترین ساعات همیشه قبل از طلوع خورشیده.          .          .          .ای معجزه ی خاموشیک حادثه روشن شویک لحظه فقط یه آههمجنس شکفتن شو          .          .          .آرشیو مطالب رو حتما ببینین...
اعتدال - تاریخ: 1401/12/27 ساعت: 17:02
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۲۵با بچه ها سر سنگینم..خیلی پرو شدن مخصوصا بزرگه.بهش گفتم من فعلا بابات نیستم باید بگی آقا رابین..براش خیلی مهم نبود و با پرویی میگه جالبه بابا واسهخودش قانون میذاره!!انصافا زمان ما اصلا بچه ها حق اظهار نظر و دخالتنداشتن و الان بچه ها یه خانواده رو رییسی میکنن!!!البته تمام مش...
کنفیکون - تاریخ: 1401/12/27 ساعت: 17:02
تاريخ : جمعه ۱۴۰۱/۱۲/۲۶نمیدونم چرا انقدر کنترل امور از دستم در میره...بیش از اندازه خستم...فشار زیادی مخصوصا تو این ۶ماه روم بود و خیلی خدا لطف داشته که هنوز پابرجام.شبا میرم خونه انقدر خستم که از خستگی سرم کمرمو پاهام در مرز انفجارن....از طرفی یا خیلی بداخلاقم یا کلا درک نمیشم.....نمیدونم هر سال هم...
کبد - تاریخ: 1401/12/22 ساعت: 11:53
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۱۴یه جا خوندم یکی از دلایل افسرده شدن ناگهانی نارساییکبدیه!!بعید میدونم این حجم از تلاطم حال و این حجم از غمدرون من ناشی از کبدم باشه!!!هم حالم خوبه هم حالم بده در حقیقت بیشتر خنثیشدم یا بهتر بگم پذیرفتم.پذیرفتم تا رنج نکشمپذیرفتم تا بیشتر از این اذیت نشم....این ده پونزده روز ...
مسافر - تاریخ: 1401/12/22 ساعت: 11:53
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۱۲/۱۶مسافر نگاه خستشو به روبرو دوخت.از پشت سر و مسیری که پشت سر گذاشته بود دل کنده بودمختصر استراحتی کرده بود و زیر سایه ی درخت جونتازه ای گرفته بود.با اینکه هنوز پاهاش خسته بود ولیباز هم توان ادامه ی مسیر رو داشت.شوقش رو نداشتولی میدونست باید بازم بره...بره تا برسه البته شایدنر...
هدف - تاریخ: 1401/12/22 ساعت: 11:53
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۲۱به وقت بیست و یکم اسفند ماه هزار و چهارصد و یکیک روز مثل همه ی روزهای گذشته و احتمالا آیندهنشستم ، چای در دست در حال دیدن تلویزیون در مغازهفکر میکردم همچین روزی دو سه تا فروشگاه داشتهباشم و انقدر پول در میارم که هر کاری دلم میخواستمیکردم یا یه شرکت واردات و صادرات داشتم و یا...
همبرگر - تاریخ: 1401/12/14 ساعت: 18:04
دیروز زنگ زده بودن برای خونه تکونی کارگر بیادکلا منم حالم بد میشه تعمیرکار یا کارگر اینا بیان.کلا ازصبح بداخلاق بودم و شاکی.آرشا عصرش ساعت ۵کلاس پیانو داشت گفتم من میرم دنبالش مدرسه و ازاون طرف باهاش میرم کلاس پیانو.خلاصه اول رفتم مغازه بعد رفتم تیراژه پیش رفیقمبرای حساب کتابای چکایی که دادیم و ساعت...
چاق - تاریخ: 1401/12/14 ساعت: 18:04
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۸چاق شدمحس میکنم خیلی چاق شدم حتی حلقم توی انگشتمیه کم اذیتم میکنه خواهرم پریروز منو دیده بود هیمیگفت وای چقدر گنده شدی چقدر شونه ها و گردنو بازوهات گنده شدن!!!یه مقدار شکم هم آوردم که بیشتر بشه دیگه ضایعمیشه.ولی کلا دوست دارم یه کم چاق باشم چونصورتم تو پر تر میشه و به نظر خو...