خرید بک لینک
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۵/۲۹جمعه صبح ساعت هفت و نیم دیدم گوشیم داره زنگمیخوره.برداشتم دیدم یکی از رفیقامه.یهو گفترابین مادرم رفت!!مادرش مریض بود یه مدت وفوت شد.باورم نمیشد.جمع و جور کردم و به بقیهرفقا اطلاع دادم و رفتیم برای خاکسپاری.رفتن به خاکسپاری همانا و تکرار شدن تصاویر۶ ماه پیش یه طرف.بازم همون اتفاقات و جادادن یه آدم دیگه توی قبر و خاک ریختن روش.دلم برای این رفیقم خیلی میسوزه.هیچکس رونداره.زنش هم افتاده بیمارستان و به معنایواقعی کلمه بی کس و تنهاست.سعی میکنمتنهاش نذارم.فوت شدن پدرم باعث بفهمم آدما به همدلی وهمزبونی نیاز دارن و باید کنارشون بود و کمکبهشون کردم.جایی که صبحها میرم پر از آدماییهکه عزیزی رو از دست دادن و تمام سعیم رومیکنم به هر نحوی کمکشون کنم. ارسال توسط رابین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 1 شهريور 1403 ساعت: 12:39

تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۵/۱۸من قبلا در "من" گیر کرده بودم.الان در منی که که بعد از اون "من" بوجود اومده.این روزها درک صحیحی از معنا و مفهوم مردپیدا کردم.یک صخره.کسی که باید تحمل بالاییداشته باشه تا آب تو دل بقیه تکون نخوره.کسیکه حتی اگه نخنده باید کاری کنه عزیزانشبخندن.مردهایی که عزیزی رو از دست دادن ولییه سری وظایف دارن و باید اونا رو انجام بدنو حق اینکه حتی غر بزنن ندارن.حق ندارن کمبیارن حق ندارن حتی غمگین باشن.فقط میتوننتو خودشون فرو برن.حتی حق سوگواری ندارن.همیندیروز آرشا رو بردم استخر کلی کیف کرد.وقتی میرم خونه به جای اینکه مستقیم برم تواتاقم و فکر کنم باید حواسم به بقیه باشه.میدونی چی دلم میخواد؟؟بابت این چند ماه و این همه اتفاق و بغص دلممیخواد برم سر قبر بابام و فقط یک ساعت دادبزنم و گریه کنم.حس میکنم یه بمب ساعتی تووجودمه و تو آینده ای نزدیک این بغض یهو بدجوری میترکه.فعلا که دارم نگهش میدارم وکنترلش میکنم. ارسال توسط رابین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 22 مرداد 1403 ساعت: 23:02

تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۵/۰۵تو این مدت که از این حادثه گذشته عصبی تر شدم.نا خودآگاه فکرای مسموم و صحنه های ناراحتکننده میان تو ذهنم.امروز از صبح داشتم به روز خاکسپاری فکرمیکردم.به اتفاقات ، رفتارای خودم و به هزار تاچیزی که اتفاق افتاد.به اون صحنه ای که بابام روگذاشتن توی قبر و خاک ریختن روش و بالاخرهمن هم شکستم.من قوی ،منی که ضعف نشوننمیدادم منی که به روی خودم نمیاوردم یهوشکستم و افتادم و اشک ریختم.کاش یه نفر فیلممیگرفت خود شکستمو میدیدم.امروز بغض شدیدداشتم و رفتم زیر دوش و بغضم شکست.جالبهحتی یکبار خودم نتونستم حتی در خلوتم دادبزنم و اشک بریزم و خودم رو خالی کنم.تا اشکممیاد یا چشمام پر از اشک میشه بغضم رو خفهمیکنم و ادامه نمیدم....کاش میترکید این بغض.... ارسال توسط رابین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 15:10

این پسر کوچیکه ما نمیره مهد.یعنی تا اونجا میریم ولیاگه دم در کلاسش نشینیم نمیره تو کلاس.امروزهم نوبت من بود و واقعا عصبی میشم یه گوشههمینجوری بشینم.کلا از بچگی نمیتونستم یهگوشه آروم بشینم هی وول میخورم و موقعیتعوض میکنم و اینور اونور میشم.خلاصه مدیرمهدش که روانشناس هم هست صدام کرد کهچند دقیقه صحبت کنه باهام و گفت مشکل پسرشما جدی به نظر میرسه و وقت براش میذارید؟گفتم من چند وقته تو خودم هستم و پدرم فوتشده خیلی نه.گفت باید روزی حداقل نیم ساعتباهاش بازی کنید.بعد آرن اومد تو و گفتم پسرممیدونی من تو رو چقدر دوست دارم؟جلوی مدیر مهده گفت خیلی کم!!میگم چرا؟گفت دعوام میکنی خوش اخلاق نیستی.خلاصهشرف و آبروی منو جلوی این خانمه برد!!!خداییش خیلی ناراحت شدم.با اینکه واقعاحوصله ندارم ولی این بچه گناهی نداره.آرشا ازوقتی پا گرفت روزی دو سه ساعت باهاش بازیمیکردم و بیرون میبردمش و خیلی وقت براشمیذاشتم.این بچه رو ول کردم به حساب اینکهبا برادرش بازی میکنه.خلاصه اومدیم خونه بهشگفتم بیا امروز لگو بازی کنیم و با لگو رستورانبسازیم.یه نیم ساعتی بازی کردیم و ساختیمو بعد گفتم دیگه خودت بازی کن.۵ دقیقه یه بارمیمومد بغلم میکرد میگفت بابا خیلی دوستتدارم.آخرش دوباره اومد گفت بابا یه چیزی بهتمیگم به مامان نگو ناراحت میشه گفتم نمیگم.گفت من تو رو از همه بیشتر دوست دارم حتیاز خودم و مامان و خدا!!خلاصه یه مدته هوای این بچه ها رو ندارم و بایدبیشتر براشون وقت بذارم.باید هوای مادرم،خواهرام،همسرم،بچه ها،محلکارم ،فروشنده ها ،بازاریا و حتی رفقا رو داشتهباشم.کی هوای منو داره؟؟هیچکس.... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 15:10

تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۰۲

بابا جون کاش ببینی و بفهمی و بهت برسه.

واقعا چیز دیگه ای نمیخوام.هیچوقت هیچ کاری

واسش نکردم.ولی این روزها مشغولم به خاطرش

امیدوارم یه جوری بفهمه.کاش میشد.

ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 3 مرداد 1403 ساعت: 19:07

تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۱کولر مغازه هم خراب شده.نمیدونم این همه اتفاق و مسولیت و درگیری عادیه واسهبقیه یا واسه من انقدر سخته؟؟هر روز تقریبا درگیر یه مساله هستم.یه چیزیخراب میشه یه جایی باید رفت با یکی باید سر وکله زد.باید دوندگی کرد.این بود زندگیه آرمانی؟؟این بود اون چیزی که فکر میکردم در ۴۰ سالگیفقط دارم از زندگی لذت میبرم؟؟مدتهاست هیچ لذت و دلخوشی نیست. ارسال توسط رابین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: جمعه 22 تير 1403 ساعت: 19:51

تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۱۳در چهل سالگی دقیقا در نقطه صفر وایسادم..عصبی ، پرخاشگر ،بی حوصله ، غمگین و عبوث...تمام لحظات من این ۵ تا خصیصه توش وجودداره.به شدت پرخاشگر و عصبی شدم و به شدتحس اسیر شدن تو قفس دارم.دارم خفه میشمولی پر پرواز و اراده ای برای فرار از قفس نیست.هیچ راهی نیست و در راکد ترین دوران زندگیمبه سر میبرم.. ارسال توسط رابین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 2:36

تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۱۴واقعا دیگه خسته شدم.این کمر لعنتی من دوباره چند وقته بدجور گرفته.یه سری جنس گذاشته بودم تو ماشین و واقعانمیتونستم ببرم تو.یکی دو روز بود یادم رفته بودکلا جنس تو ماشینه.که امروز دیدم همسرم میگهشیشه ماشین رو شکستن و جنسا رو بردن!!!حداقل ۴۰ میلیون جنس بود!!!خسته شدم از دست خودم از بی مبالاتیام.ازبدشانسیام از این همه اتفاق که داره مغزمو نابودمیکنه.این کمر درد لعنتی این دردسرای خونه واین همه خرج الکی و یهویی این همه اتفاق منفیهمشون منو به مرز جنون رسوندناین ماشین لعنتی تازه کولرش هم خراب شده وحداقل ۱۰ میلیون خرجشه و هر روز همشون دارنغر میزنن گرممونه درستش کن!!!وای وای وای.با بدبختی رفتم با بچه ها امروز شیشه انداختمواسه ماشین و ۲ تومن هزینش شد!!!هر چی در میارم میره به همین راحتی.هر طرف هم نگاه میکنم همه ارث باباشونو ازمطلب دارن از زن و بچه و خواهر و مادر و رفیقو فروشنده و هر کی.ریدم تو این زندگی ارسال توسط رابین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 2:36

تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۱۸پسر کوچیکه رو مهد زبان اسمشو نوشتیم.یه کم سختشه و هی میگه مامانش بشینه دم در وچند دقیقه یکبار میاد بیرون.دیروز من بردمش ونشستم پشت در هی میومد بوسم میکرد میرفت.ساعت ۱۱ باید آرشا رو میبردم مدرسه.صداش زدمگفتم پسرم من باید آرشا رو ببرم مدرسه و زودمیام.آقا ما اینو گذاشتیم و رفتیم ۱۰ دقیقه بعد ازمهد زنگ زدن دیدم داره مثل ابر بهار گریه میکنهو میگه بابا کجایی؟من اینجا تنها موندم.خلاصهبرگشتم و بغلش کردم و دوباره فرستادمش سرکلاس.مسولشون میگفت اینجا گریه میکرد ومیگفت میدونم دیگه دنبال من نمیان!منو دوستندارن!!این زندگی ارزش نداره!کسی منو دوستنداره!خلاصه هم خندشون گرفته بود هم ناراحتشده بودن.کلاسش که تموم شد بهش گفتم دیدیهیچوقت تنها نمیمونی؟گفت فکر میکردم دیگهنمیایی ولی الان فهمیدم میای.چند دقیقه گذشتیهو تو ماشین گفت بابا یه چیزی بهت بگم بهمامان نمیگی؟گفتم نه بگو.گفت من تو رو از همه بیشتر دوست دارم ازمامان هم بیشتر دوست دارم ولی بهش نگو چونناراحت میشه.گفتم باشه بابا جون!!حقیقتا خیلی ذوق کردم!! ارسال توسط رابین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 2:36

تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۰۴من خودم سیستمم اینجوریه که با کسی نمیسازمولی این شراکت ۳ روزه نشون داد آدمه مریض وعقده ای زیاده!!این رفیق ما عشق ریاست داشتو واقعا آبمون تو یه جوب نرفت.خیلی خودم روکنترل کردم چند سری و حس خوبی نداشتم واز دیروز واقعا آرومترم.یه زمانی جون میدادمبرای تنش و بحث و ثابت کردن خودم ولی الانواقعا فقط و فقط به فکر آرامشم. ارسال توسط رابین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 21:32

تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۳/۲۰امروز بعد از شاید ۱۰ روز تونستم تا ۱۰ صبح بخوابمواقعا هفته ی سختی بود و هر روز ۷ صبح بیداربودم.به حدی که کاملا عصبی بودم.جدیدا کمتررو خودم تسلط دارم و یهو داد میزنم.دیروز رفتم باشگاه ولی حسم خوب نبود حسمیکنم حرکات رو اشتباه میزنم ولی مربیم میگفتدرست میزنی.دیشب هم بچه ها رو بردم بامتهران کلی راه رفتیم و ذرت خوردیم.شب هم بی هوش شدم.ببینیم امروز چیکاره ایم. ارسال توسط رابین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 9:34

تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۳/۲۵

ازم داره عن میباره!!

موهام بلند و ژولیده و به هم ریخته

ریشام بلند و داغون

ناخنام بلند

دو روزه حموم نرفتم.بوی گه میدم.

ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 9:34

دیروز هفت صبح بیدار شدم به کارم رسیدم واومدم خونه ساعت ۱۲ رفتیم سنگان.یه جاییه سمت کن که یه آبشار خوشگل دارهخلاصه شلوغ بود و ماشین رو پارک کردیم و ۲ساعتی پیاده روی کردیم توی سربالایی و اوجگرما که بهمون گفتن ۲ ساعت دیگه باید راه بریدکه واقعا با وجود آرن نمیشد.خلاصه رفتیم یهجای قشنگ رو یه سنگ بزرگ وسط رودخونهبچه ها کلی بازی کردن و بعدش رفتیم سمتامامزاده داوود و برگشتیم.تقریبا ساعت ۸ شبرسیدیم خونه.بچه ها واقعا بهشون خوش گذشتدارم خودم رو مجبور میکنم بیشتر باهاشون وقتبگذرونم و بیشتر ببرمشون بیرون.شب ساعت ۱خوابیدم دوباره ساعت ۷ امروز بیدار شدم.باز رفتم ک و به کارم رسیدم و برگشتم خونه یهچرت زدم و رفتم دندونپزشکی.منشیش گفتوقتتون ساعت ۱۰ بوده چرا ۱۱ اومدید؟گفتم فکر میکردم ساعت ۱۱ وقتمه.خلاصه گفتبشینید ولی احتمال داره معطل بشید.نیم ساعتینشستم و رفتم تو دندونامو کامل تراشید و قالبگرفت برای روکش.برگشتنی با مادرم رفتم یه کمخرید کرد و تازه ساعت دوازده و نیم صبونهخوردم و رفتم برای تعویض روغن ماشینم.گفتروغن گیربکس ماشین رو هم باید عوض کنی ومجموعا شد ۷ میلیون.برگشتم خونه نهار خوردمو ساعت ۴ رفتم باشگاه که مربیم لطف کرد نیمساعت دیر اومد و وقتی اومد قیافمو دید کلیعذرخواهی کرد و ساعت پنج و نیم اومدم مغازهکه خانم م بره.دیدیم دم در با دو تا از همسایه هاوایساده و سریع پریدم بهشون و با بغض رفت.یه چایی دم کردم و یکی از رفیقام اومد پیشموالانم به حالت کف کرده و خسته نشستم.واقعا خودم باورم نمیشه در این حد توان دارم!!!پ.ن جای بابام خالی که آرزوش بود من هر روزشش و هفت صبح بیدار شم و برم به کارام برسم!!اگه میدید کلس کیف میکرد تازه اگه میفهمید بهخاطر اون دارم هر روز هفت صبح بیدار میشمو میرم ،میشدم بهترین پسرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 21 خرداد 1403 ساعت: 12:46

تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۳/۰۹در تلاقی امید و نا امیدی گرفتار شدم.+نمیفهمم چی میگ.یه سبک جدید از دیوانگی و افسردگی و غربت وغروب و غم رو دارم بهش میرسم.+یعنی چی؟؟یعنی دیگه نمیفهمم چی میخوام.فقط تنهایی رودوست دارم اونم وقتی تنها میشم کلافه میشم!!+.....یعنی تغییر نیاز دارم.تغییر در همه چیز.+شاید مربوط به فوت باباته؟؟نمیدونم.شاید.وقتی بود واقعا کاری باهاشنداشتم.ولی الان نمیدونم چمه.دوسش نداشتمولی الان یه جوریم.پر از فقدانم.پر از نبودنپر از نیستی.مرگ رو نمیتونم درک کنم.نمیفهممچشمام یهو پر از اشک میشه.در حالی که قبلافکر میکردم وقتی بره برام زیاد مهم نیست...شاید دلم میخواست یه بار دیگه باهاش حرفبزنم.یعنی واسه اولین بار باهاش حرف بزنمولی الان سر خاکش هم میرم حرفی ندارم باهاش+شاید سوال بی جواب زیاد داری؟؟دقیقا.خیلی سوال داشتم ازش یا دارم.ولی دلممیخواست حداقل از روی اون تخت لعنتی بلندمیشد یه کم حرف میزد یه کم زندگی میکرد...کاش بود.....کاش بود.... ارسال توسط رابین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 15 خرداد 1403 ساعت: 14:37

تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۳/۱۳من این روزها شدم اوج بدشانسی.با هزار بدبختی و بی حوصلگی تصمیم گرفتم چند روزبچه ها رو ببرم شمال.اول که پرسپولیس طبقمعمول با کمک داور گل زد و قهرمان شد.اینهیچی.ساعت نه و نیم رفتم بنزین بزنم دیدمهمسرم زنگ زده آرن تب داره و بدنش پر از دونهشده!!!بله بچه آبله مرغون گرفته!!!سریع برگشتمبردیمش دکتر و گفت آبله مرغون گرفته و کلیدارو و کرم نوشت و حالا باید مریض داری کنیم!!روزهای بد و داغون همینجوری داره میاد. ارسال توسط رابین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 15 خرداد 1403 ساعت: 14:37

صفحه بندی