پول - تاریخ: 1402/8/4 ساعت: 20:05
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۸/۰۱اوضاع به شدت وخیمه.چند وقت پیش پول لازم داشتم.مادرم بهم قرضداد و به بابام نگفتیم.قرار بود اواسط مهر ماهبرگردونم که دیدم یه رفیقم گرفتاره قرض دادمبهش.قرار شد توی آبان ماه برگردونه.گفتم بابامهم متوجه نمیشه.از شانس من چک مستاجرشونبرگشت خورد و بابام رفت بانک و فهمید.از اون هفته ...
وبلاگ - تاریخ: 1402/8/4 ساعت: 20:05
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۸/۰۳اکثر وبلاگهای قدیمی و حتی جدید که بهشونسر میزدم منحل شدن!!!و جالب اینجاست من با این همه دغدغه هنوزاینجا مینویسم.چقدر پروم و پیگیرم!!ولی واقعا نوشتن توی وبلاگ بهم آرامش میدهتقریبا ۱۵ ساله دارم اینجا مینویسم و تقریبا بخشمهمی از زندگیم رو اینجا نوشتم!!من واقعا با شبکه های اجت...
فوبیا - تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 14:46
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۷/۲۵پسر کوچیکم استرس مردن منو داره!!۵ ۶ ماهه هی میاد سوال میپرسهمیگه سی سال دیگه چند سالته؟کاش ۱۸ سالگی منو بدنیا میاوردیکاش آمریکا بودی که فوت نمیکردیکاش ورزش میکردی!!کاش پیر نشیخلاصه فوبیاشو گرفته! ارسال توسط رابین Adblock test (Why?)
بچه ها - تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 14:46
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۷/۲۶حس میکنم علاقه بچه هام به من خیلی بیشترشده.توی رفتارشون حس میکنم و هر وقت میخوامبرم سر کار جفتشون مخصوصا بزرگه میگه نرو یامیگن دلمون تنگ میشه.تقریبا دیگه عصبی نیستمو اگه باشم باهاشون شوخی زیاد میکنم و بازیهم میکنم.دلم میخواد براشون خاطره های خوببسازم.دلم میخواد بیشتر از ای...
چای هل - تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 13:18
توی مغازه نشستم معین گوش میدماین اسپیکر رو زده بودم به شارژ تا بتونم آهنگگوش کنم.این نهایته آینده نگریه منه!!!رفتم کتری قوری رو شستم تا چایی بنوشم!!شاید این خستگی و خواب آلودگی رو رفع کنهمعین چی داره میخونه؟اینو:شاید اونجوری که بایدقدرتو من ندونستمحرفهایی بود توی قلبممن نگفتم نتونستمدارم فکر میکنم چ...
پاییز - تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 13:18
تاريخ : شنبه ۱۴۰۲/۰۷/۰۱فصل پاییزی من که میرسهفصل اندوه سفر سر میرسهیادش بخیر هر سال قبل از اول مهر این آهنگقمیشی رو با خواهرم گوش میکردیم و عزامیگرفتیم برای تموم شدن تابستون و رفتن بهمدرسه.واقعا تابستون بهمون خوش میگذشت وفقط بازی میکردیم.یادش بخیر.همیشه از پاییز و غروباش و کوتاهی روزهاشمتنفر بودم.پر...
ادامه دار - تاریخ: 1402/6/25 ساعت: 21:32
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۶/۲۰تویی تمام ماجراکه رفته ای ولی مرابه حال خود نمیگذاریصدای قلب من چراغمت نمیکشد مراچرا هنوز ادامه داری؟؟ ارسال توسط رابین Adblock test (Why?)
مغازه جدید - تاریخ: 1402/6/25 ساعت: 21:32
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۶/۲۳بالاخره این مغازه جدید رو راه انداختیمیکی از دخترا کامل بالا هست تا مغازه بالا روتحویل بدیم و یکیشون تو این مغازه جدیده.جدی پوستم کنده شد.قشنگ تحلیل رفتنم روحس میکنم.خسته میشم شدید و کار یک روزهرو تو سه روز انجام دادم.یکی از فروشنده هاخیلی کمک کرد حتی رنگکار نیومد و خودش وف...
من مَردم - تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 11:47
از وقتی یادم میاد تنها بودمو باید تنهایی با مشکلاتم مبارزه میکردم وحلشون میکردم.یادمه اول دبیرستان بودم سر یهموضوعی کل کلاس باهام لج بودن و حتی اجازهنمیدادن پیششون بشینم و من رو صندلی تکیمینشستم خیلی اذیت میشدم ولی حتی یک بارنیومدم تو خونه بگم یا با کسی راجع بهش حرفبزنم.خودم تو خودم ریختم و حلش کردم...
کم عقلی - تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 11:47
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۰۶/۰۳یه چیزی دیروز شنیدم هنوز تو شوکم!!!یه پسرکی بود که گفتم کوچیک بود میدیدمشاسفند ۱۴۰۰ رفتیم عروسیش.آبان ۱۴۰۱ اولین بچشبدنیا اومد و بچه ۶ ماهیی تحت نظر بود و خیلیضعیف بود و هی میبردنش بیمارستان.مادربچه هم از شدت ضعف چند سری بستری شد ومشکل کلیه داره گویا.دیروز شنیدم آبان ۱۴۰۲دومین...
ترانه میگم - تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 11:47
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۶/۰۷نمیدونم مریض شدمیاذهنم بیش از حد شلوغه.دچار مشکل شدم.دارم اذیت میشم.تو هر شرایطی تو هر مکان و زمانی یهو یه کلمهباعث میشه ۱۰ ۲۰ خط شعر با قافیه بیاد و اکثرشونمینویسم وهی تو ذهنم اون شعر یا ترانه رم میرمجلو و خیلی سریع یادم میره و سه سریهاشومینویسم!!دارم بعد دیگری از دیوانگی ...
اجاره - تاریخ: 1402/5/30 ساعت: 19:06
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۵/۲۳۳ سال زحمتم به باد رفت تقریبااجاره مغازه ۲۹ تومن بود مالک اعلام کرد ۷۰ تومنرفتیم ۳ ساعت بحث و چک و چونه فرمودن ۶۰ تومنتازه ۳۰۰ تومن دیگه هم پول پیش بده.باید بگردم دنبال مغاره جدید.دیروز واقعا حالم بد بودحساب کردم دیدم اگه مغازه پیدا نکنم تقرییا ۸۰۰میلیون ضرر میکنم!!!اینم شان...
راحت - تاریخ: 1402/5/30 ساعت: 19:06
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۵/۲۶تو این چند روز قشنگ متوجه تفاوت فرهنگی شدم!!!چیزایی که برای من مهم و حیاتین برای یه سری اصلابه حساب نمیاد!!!مردم واقعا راحت شدن ارسال توسط رابین Adblock test (Why?)
مادر - تاریخ: 1402/5/22 ساعت: 15:50
دلم برای مامانم خیلی میسوزهیه آدم با احساس و باهوش و پر از شور زندگیکه معلومه میتونست با عشق زندگی کنه.عاشق شعر.توی نگاهش مشخصه دوست داشته همیشه عاشقبشه و دوست بداره و دوست داشته باشهولی متاسفانه بنا بر جبر زمانه جوری ازدواج کرد کههیچوقت احساس عشق نداشت و همه ی عشق وامیدشو گذاشت پای بچه هاش.شاید به ...
شده دیگه - تاریخ: 1402/5/22 ساعت: 15:50
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۵/۱۹وایسا ببینم.وایساحاجی این واقعا تویی؟؟خودتی؟؟یه آدم بی احساس بی ذوق و اخمو و گوشت تلخ؟بی هدف و بی امید که دیگه از زندگی لذت نمیبره؟؟-آره خودمم.باورم نمیشه.من تو رو میشناختم اینجوری نبودی که-من یادم نمیاد.....نمیدونم....عوض شدم؟خیلی.بیش از حد.یه برونگرا رفت یه درونگرا اومد ک...
شعر - تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 15:26
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۵/۱۰در اندرون من خسته دل ندانم کیستکه من خموشم و او در فغان و در غوغاست....این بیت بالایی دقیقا منم.خود خود من.اتفاق عجیبی برام افتاده.+چی؟یهو یک کلمه یا یک عبارت رو یه جا میبینم یا میشنوم+خبساعت ۲ یا ۳ نصفه شب شروع میشه با استارت همونکلمه یا عبارت یه شعر میاد و من مینویسمش...+...
مغازه - تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 15:26
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۵/۱۰اجاره مغازه ی ۳۰ تومنی رو مالک ۷۰ تومن برایسال جدید اعلام کرده!فرمودن ۷۰ میگم که یه مقدارهم چونه بزنه بهش تخفیف بدم.این همه زحمت و حرص و جوش نتیجش هیچی بههیچی.واقعا باید خاک بریزم تو سرم. ارسال توسط رابین Adblock test (Why?)
کمر و شانس - تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 15:26
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۵/۱۶اینم از شانس من.مثلا رفتیم سفراولش زنگ زدن گفتن توی ساختمون دزد اومدهپریروز هم اومدم پاشم دیدم دوباره کمرم گرفته.دوباره کج شدم و نمیتونم راه برم.لعنت به این شانس. ارسال توسط رابین Adblock test (Why?)
توقع - تاریخ: 1402/5/8 ساعت: 14:18
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۵/۰۲آقامن از وقتی خودم رو شناختم تقریبا همین بودم.پر توقع از زندگی.خوشگذران و مودی...این سه تا همیشه توی من بوده.الان یه مدتیه واقعانمیشه خوش گذروند به خاطر همین حالم بد میشهتوقعم از زندگی بر آورده نمیشه.چون من توقعم زیادهو به کم و معمولی راضی نمیشم و هیچوقت نشدم.حتی توی انتخاب ...
بابا - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 0:54
خونه ی بابام بودیم.یهو بابام نمیدونم چش شد زد به سرش گفتبرید بیرون!!!من آسایش میخوام!آبروی ما رفت جلوی داماد و عروس!!!اصلا هیچوقت بابام رو نفهمیدم و هیچوقت باهاشاحساس صمیمیت نکردم.همیشه خودش رو اول دوستداشت و از وقتی پیرتر شده و خونه نشسته این حسشقویتر شده.من و خواهرم باهاش حرف نمیزنیم.آبرومون رو بر...

برچسب‌های مرتبط

داستایوفسکی جنایت و مکافات | داستایوفسکی برادران کارامازوف | داستایوفسکی ابله | داستایوفسکی شب های روشن | داستایوفسکی قمارباز | داستایوفسکی جن زدگان | داستایوفسکی pdf | داستایوفسکی تسخیرشدگان | داستایوفسکی یادداشتهای زیرزمینی | زندگی رو جدی نگیر