استادیوم - تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 19:21
دیروز بالاخره آرشا رو بردم استادیومخیلی وقت بود میگفت بریم استادیوم و بالاخرهرفیقم بلیط گرفت و شانس ما بارون زد با خودمگفتم ای بابا شانس این بچه رو ببین چه بارونیگرفت خلاصه ساعت شش و نیم راه افتادیم وساعت هفت و نیم رسیدیم به استادیوم و رفیقمرو دیدیم و رفتیم تو و تقریبا ساعت ۸ توی طبقهدوم استادیوم آز...
مفید - تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 19:21
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۱۹تصمیم گرفتم از این به بعد هر شبآخر شب راجع به روزم و اینکه کار مفیدی کردمیا نه بنویسم.فکر کنم ایده ی جالبی باشه برایانگیزه گرفتنم.حالا حتما نیاز نیست یه کار مهم باشه یه حرکتهر چند کوچیک هم میتونه باعثه یه روز مفیدباشه. ارسال توسط رابین Adblock test (Why?)
آدم خوب - تاریخ: 1403/2/10 ساعت: 21:42
تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۲/۰۷+پدر خوبی هستی؟نه.فکر نکنم.+چراوقت نمیذارم برای بچه هام.چیزی بهشون یاد نمیدم.باهاشون دیگه بازی نمیکنم.حوصلشون رو ندارم+همسر خوبی هستی؟نه+چرا؟محبت نمیکنم.وقت نمیذارم.بیشتر دوست دارمتو خودم باشم.همیشه برای همسرم ناراحتم.واقعاحس میکنم من آدمی که میخواست نبودم.نازنمیکشم ،غدم،خیلی ...
کمر درد - تاریخ: 1403/2/10 ساعت: 21:42
تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۲/۰۷امروز از هفت و نیم بیدار بودرفتم کارم رو انجام دادم اومدم خونه یه کم خوابیدمچای خوردم و ۱۱ رفتم مغازه.ویترین رو تمیز کردمو یه ویترین جدید زدم و داشتم مرتب سازیمیکردم که یهو کمرم گرفت.دوباره کج شدم!!!به سختی رفتم تا خونه و نهار خوردم و با ماشیندوباره برگشتم.درد داره کمرم دوباره...
بازی - تاریخ: 1403/2/10 ساعت: 21:42
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۹کلا استراحت کردم و خوابیدم تا کمرم تا حدی ول کردهفعلا بهترم.یه بازی روی ps5 دارم که فوتباله و یه بخش دارهبه اسم آلتیمیت.تقریبا اعتیاد دارم بهش و باید هرروز بازی کنم.هم آروم میشم از فکر و خیال و همبازی خونم میاد پایین باید بازیش کنم.از هفته یپیش این بخشش خراب شده.قشنگ چند روز...
خنثی - تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 18:08
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۷من دارم کم کم به خنثی ترین حالتم میرسم.یعنی چی؟میگم برات.یعنی دیگه کلا حسی نداشته باشم.به هیچ چیزی.صفر مطلق.قبلا مدل موهام و مرتب کردنشونخیلی برام مهم بود ولی الان دیگه حتی تو آینههم خودم رو نمیبینم.مهم نیست.لباسام دیگه مهم نیست.همه چیز بهم ریختست.حال خواهرا و مادرم خوب نیست...
فروشنده - تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 18:08
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۲فروشنده ی مغازه روسری فروشیم دختر بدی نیستخیلی سر و زبون داره و کارشم خوبه قابل اعتمادهم هست.دو روز رو کلا نمیاد.دو روز رو نصفهمیاد و سه روز رو کامل میاد.قرار بود آخر ماهیکه گذشت یعنی فروردین بره.دیروز رفتم و کلیدرو تحویل داد و یه کم حرف زدیم و گفت من قبلاز عید گفتم میخوام ب...
قبر - تاریخ: 1403/1/19 ساعت: 21:03
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۱۵دو روز پیش دو ماه از فوت بابام گذشت کهنشد بریم سر خاک و امروز با خواهرام رفتیم.هنوزم هم عجیبه اینکه میری بالا سر یه قبر کهدورش پر از قبره و هر کدوم عزیز یک خانواده.میری بالا سر کلی خاک در حالیکه عزیزت اون زیرخوابیده.هنوز هم حسه عجیبیه.اونجا یه سگ هست اسمش جکه.اولا من ازشمی...
سگ سیاه افسردگی - تاریخ: 1403/1/19 ساعت: 21:03
تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۱/۱۷متاسفانه مشکل از چیزی که فکر میکردم و همیشهراجع بهش تصور میکردم پیچیده تره.همیشه فکر میکردم راحت تر کنار بیام با فوتپدرم ولی جریان اون جوری که همیشه تصورمیکردم نیست.همون داستان همیشگی که تا توموقعیتی گیر نکردی راجع بهش قضاوت نکن.روانم به هم ریختست.بیش از حد عصبیم.دادمیزنم دعوا...
چله نشین - تاریخ: 1402/12/26 ساعت: 20:15
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۳امروز دقیقا شد چهل روز....همیشه این کلمه ی چله نشین رو میشنیدم.حس میکردم غمگینه ولی الان واقعا میفهمم یعنیچی.خلاصه چله نشین شدیم.... ارسال توسط رابین Adblock test (Why?)
ابراهیم... - تاریخ: 1402/12/26 ساعت: 20:15
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۴فکر میکنم با خودم رودروایسی دارم..جلو خودم رو میگیرم...فرار میکنم...فکر نمیکنم...لعنتی...یه عمر جنگیدم باهاش ،حرفی نداشتمباهاش ،کاری نداشتم باهاش،همش سرکوفتمیزد و سرزنش میکرد،با همه چیزم مخالف بودحتی ریشی که میذاشتم!!!ولی بازم جاش واقعاخالیه...+جدی؟آره.خواهرم حالشون بده منم...
کچل - تاریخ: 1402/12/23 ساعت: 11:57
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۱۷رفتم کچل کردم.....از وقتی بابام مریض شد تصمیم گرفته بودمکچل کنم و کردم.فکر میکردم خیلی زشت تر بشم ولی بد نشد.اولش موهامو زد و ریشا بلند بود شبیه به ایناراذل و اوباش و شرخرا شده بودم.گفتم ریشا رونزن گفت شبیه اراذل شدی میزنم این حرفها چیهخلاصه ریشا رو مرتب کرد و اومدم بیرونای...
ستون - تاریخ: 1402/12/23 ساعت: 11:57
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۰بابام همیشه آرزو داشت و تلاش میکرد من صبحزود بیدار بشم.خودش همیشه ۶ صبح بیدار بود.به منم میگفت بیدار شو میگفتم بیدار شم چیکارکنم؟؟؟میگفت مرد باید صبح زود بیدار بشه!!!خلاصه سالها بحث داشتیم و نتیجه نداشت.کاش الان بود و میدید من هر روز به خاطرش ۷صبح بیدار میشم!!دیروز داشتم به ...
ترقه - تاریخ: 1402/12/23 ساعت: 11:57
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۱دیشب تا دوازده و نیم پاساژ بودم.ویترین مغازه بوتیک رو زدیم.ویترین روسری روهم خالی کردیم امروز ۷ صبح بیدار شدم رفتمجایی تا نه و نیم کارم طول کشید رفتم مغازهویترین روسری رو هم زدم ساعت شد ۱۱ و رفتمبازار یه سری جنس تکرار کنم و ساعت ۴ رسیدمخونه.نهار خوردم و ساعت ۶ دوباره اومدم م...
بازی زندگی - تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 16:57
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۱۲/۰۴خیلی شیک دارم گه میزنم تو زندگیم.شبا دیر میخوابم.انقدر بازی میکنم و گند میزنم که چشمام داره درمیاد.وقتهایی هم که خونه نیستم از صبح مثل سگراه میرم و کار میکنم.بی حوصلم.اصلا حوصله ی در مغازه بودن وبچه ها رو ندارممن خودم کلا مدلم اینجوریه که زیاد فکر میکنم.انقدر فکر میکنم که دارم...
مو و ریش - تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 16:57
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۱۲/۰۸قیافم خیلی داغونهموهام خیلی بلند شده.و بد فرمه چون موهامفره وقتی بلند میشه خیلی بد میشه.نمیتونم همخوب درستش کنم.ریشهام هم نامرتب و بلند.سفیدی های موهاموقتی اینجوری بلند میشه خیلی تو چشم میزنهتیپمم که نگم.کلا یه دورس و یه هودی مشکیدارم یکی در میون میپوشم با یه شلوار مشکی.قشن...
این ۴ ۵ روز - تاریخ: 1402/11/19 ساعت: 13:56
اینجوری بگم که جمعه از مغازه اومدم خونهکه این سرپرستار جدید بیاد بابا رو ببینه بهترشکنه بردیمش بیمارستان ،گذاشتیمش اومدیم ،زنگ زدن گفتن فوت شده.زنگ زدم قبر براشگرفتم ،هماهنگ کردم آمبولانس اوند جنازه یبابام رو از سردخونه گرفت ،بردیم شستنش ،سردست گرفتنش قبرشو کندن گذاشتیمش تویقبر و سنگ و خاک روش ریختی...
تنهایی - تاریخ: 1402/11/19 ساعت: 13:56
به بچه ها چی بگیم؟؟۵ تا نوه هستن که ۳ تاشون بزرگن.با اینکه اینجا نیستن ولی هی سوال پیچ میکنن.امشب نشسته بودم دیدم آرشا زنگ زد و یهالتماس تو صداش بود گفت بابا میشه امشببیای خونه؟دلم برات تنگ شدهیه ساعتی رفتم خونه و کلی بغلم کرد و رفتخوابید.میپرسید بابی (به پدر من میگن بابی)چیزیش نشده؟گفتم نه نترسگفت ...
دکتر - تاریخ: 1402/10/26 ساعت: 14:56
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۱۰/۲۰امروز صبح نمونه های آزمایش خون بابام روبردم بیمارستان.بعدش رفتم خونه بچه هاخیلی دلتنگ بودن.یه کم باهاشون بازی کردم یهکم هم دعواشون کردم چون واقعا عصبی بودمساعت ۵ اومدم برم سر کار که دیدم خواهرم زنگزد گفت دکتر گفته گلبول سفید بابا خیلی زیاده وداره میاد ببینتش پشت بندش مامان...
چیه این زندگی؟ - تاریخ: 1402/10/26 ساعت: 14:56
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۱۰/۲۱امشب بدترین شب زندگیم بود.هیچوقت در تمام زندگیم همچین حسیرو تجربه نکرده بودم.هیچوقت همچین فشاری روتحمل نکرده بودم و مرگ رو انقدر از نزدیک ندیدهبودم.بابام حالش بد شد پرستارش گفت زنگ بزنیمآمبولانس بیاد ببریمش بیمارستان.دو بار بابامرفت و برگشت و با هزار بدبختی و دستگاه احیا وا...

برچسب‌های مرتبط

داستایوفسکی جنایت و مکافات | داستایوفسکی برادران کارامازوف | داستایوفسکی ابله | داستایوفسکی شب های روشن | داستایوفسکی قمارباز | داستایوفسکی جن زدگان | داستایوفسکی pdf | داستایوفسکی تسخیرشدگان | داستایوفسکی یادداشتهای زیرزمینی | زندگی رو جدی نگیر